غم دل

چنان دلگیرم از دنیا که خود را نمی خواهم

به این زخم دل خونین دگر مرهم نمیخواهم

همه نامهرباناننددراین دنیای پر تصویر

چنین شد حاصل عمرم که جز مرگم نمی خواهم

...............................................................................

پروانه از آن سوخت که زد بوسه بر لب شمع

منکه ناکام موندم از چه جهت میسوزم

...............................................................................

اون که رفته هیچ وقت نمیاد

دل من تا قیامت گریه میخواد

.............................................................................

روزی که دلت بود پیش دلم گرو

دستان مرا سخت فشردی که نرو

روزی که دلت به دیگری شد مایل

کفشان مرا جفت نمودی که برو

گل رز

بهاران بود

میان دشت و انبوه چمنها

شاخه رزی تنها نهان بود

دستش بسوی بوته چرخید

آرام شاخه سرخ گل رز راچید

بی صدا بارها بویید وبویید

وقتی نگاهم را خیره به گل دید

آن را به من بخشید و گفت:

بگذار شاخه رزم خزان نادیده ماند

ره صد ساله این عشقمان را

همبشه در بهاران بذر بنشاند

خار شاخه اش برچین ودر آب بگذارش

هر روز به شبنم پاک و نوازش آفتاب بسپارش

اگر روزی گلم از یادت برفت

گلبرگهایش ریخت و عطر دلاویزش رفت

آن روز دیگر منهم رفته ام از برت

باغبان!شاخه رزت سالها بی خزان ماند

بهار عمرکوتاهش جوان ماند

گل از آفتاب و شبنم پاک دل برنکند

گل پرمژده نشد      از محبتم رو برنکند

ولی تو بودی که دل کندی و عهد بشکستی

باغیر گل رز عهد تازه ای بر بستی

کوچ من نزدیک است.
دخترك این را گفت
میروم کوه به کوه
میروم دشت به دشت
و تو می اندیشی
که چرا دخترک تنهایت
لحظه ی آخر رفتن
شعری از غم نسرود
دخترك تنها بود
دخترك تنها رفت
دخترك خسته شد از بس که ز غمهایش گفت
او ز غمهایش گفت
و تو خوش خندیدی
و فراموش نمودی
رفتنش نزدیک است
دستت در دست کیست؟
دخترك خوشحال است
دیگر آن پنج انگشت
مثل او تنها نیست
کوچ من نزدیک است
میروم باور کن